دولتی که به آمار سدسازی مفتخر است ، راه سازی را از یاد می برد .
دولتی که به آمار سدسازی مفتخر است ، راه سازی را از یاد می برد .
هیچ معشوقه ای کامل نیست
اما بعضی عشق ها کاملند
برای کمال باید عشق را جست
نه معشوقه را
از مزاياى زمستان همين بس
كه جنازه ى آدم بو نمى گيرد
مثلا همین پست قبل را نگاه کنید ، به شرافتم قسم اگر یک کسی مثل صادق هدایت یک کتاب ۲۵۰ صفحه ای چاپ می کرد و و تمام صفحاتش را سفید می گذاشت و فقط در صفحه ی ۱۲۶م کتابش کلمه ی " گوز " را با فونت ۸ تایپ می کرد ، چه گردهمایی های فرهنگی و ادبی که گرد نمی آمد تا عمق چنین کشف عجبی را در نوردد ! یک سری کلمه ی " گوز " را می دیدند و کتاب را می بستند ، بعد چشمشان می افتاد به اسم نویسنده روی جلد بعد بار دیگر صفحه ی ۱۲۶ م کتاب را می گشودند و اینبار با ژرف تر نگریستن به فلسفه ی وجودی گوز پی می بردند . عده ای حتی زحمت پیدا کردن همان یک کلمه ی " گوز " را هم میان ۲۵۰ صفحه ی سفید به خود نمی دادند . یک عده منتقد هم در مدح و ستایش اینچنین اکتشافاتی غرایب در احوال دنیا به این نکته اشاره می کردند که هدایت سعی داشته با شکستن قرار داد های خالی از ارزش اجتماعی به ساختاری از ترکیب جریان هوا و بوی بد دست پیدا کند ! خلاصه که اصل همه چیز را از یاد برده ایم . داریم پشت و رو زندگی می کنیم . چون هوادار طرف هستیم پس حتما حق با اوست ، نه اینکه چون حق با اوست طرفدارش باشیم . چون طرف خیلی بارش است پس حتما راست می گوید نه اینگه چون راست می گوید خیلی بارش است . دل بسته ایم به معادلات احمقانه ، به شایعات خاله زنکانه ، رنگ های بچه گانه !
شده ایم شبیه آن بنده خدایی که پوست موز را می خورد ، هسته اش را می انداخت دور !
من این را فهمیده ام که اگر می خواهی بودنت با نبودنت برای کسی فرق کند باید در بودنت چیزی به وی هدیه کنی که در نبودنت دیگر صاحب آن چیز نباشد . آدمی هم که بودن و نبودنش برای کسی فرق نکند محکوم به این است که با تنهاییش یک جوری کنار بیاید . تنهایی خطرناک است چرا که خائن ترین فرد نسبت به هر کس ، خود افکار لعنتیش است و افکار دقیقا در برهه ای که همه شما را با تنهاییتان رها کرده اند و رفته اند ، دهان گشادشان را باز می کنند و شروع می کنند به جویدن سلول های مغزتان . من دارم یاد می گیرم با تنهاییم خوب تا کنم . باهم کنار بیاییم . میدانید می شود گفت یاد گرفته ام چگونه خودم و خودم با هم دو نفری جمعمان جمع باشد که هیچ وقت تنها نمانیم . مثل یک روز بوران زده که نهایتا برای گرم شدن فقط خودت را می یابی که بتوانی بغلش کنی .
+ من گفتم زندگی طوفان است ، اگر دست همدیگر را نگیریم باد می بردمان هر جا دلش بخواهد ، تو گفتی تابستان است ، دستمان عرق می کند . تو گفتی سرد است ، دستانم را بگیر تا گرم شویم ، گفتم زمستان است ، باید دستکش پشمی دستت کنی . دو دست خالی ماند از گذر تمام فصل ها ، دو فصل خالی ماند از گذر تمام قرن ها ، دو تن طوفان زده از گذر تمام غم ها
+ از من بپرس چطور می توانی مرا با رنج بکشی ... یک موسیقی به من هدیه کن و بعد بگو دیگر نمی توانی دوستم داشته باشی
" ببخشید آقا میشه یه عکس از ما بگیرین ؟! "
این فقط بهانه ایست برای بهترین ژستمان ، بهترین لبخندی که بلدیم کنار رفقایمان بزنیم تا لحظه ای با فلاش یا بی فلاش در حافظه ی دوربین دیجیتالمان ثبت شود. هیچ خیال کرده اید که آدم ها از کی متوجه شدند باید دوربین بسازند ؟ از همان وقت که فهمیدند تا چه حد از فراموش شدن و فراموش کردن می هراسند . با تمام ترسی که آدم ها از فراموشی دارند اما بیشترین هزینه های زندگیشان را صرف می کنند تا به هر نحوی که شده از گذشته یشان رها شوند . کرم حلزون می خرند که از شر چین و چروک های گذر سال ها خلاص شوند . تلفن همراه مستعملشان را تعویض می کنند و یکی بهترش را می خرند نه برای این اصل همیشه گی که ما عادت داریم همیشه دنبال یکی بهترش بگردیم ، برای اینکه دل حذف بعضی شماره ها را از کانتکت لیست گوشی قدیمیشان ندارند و به این بهانه حالا دستشان باز می شود که چند نفری را از لیست شماره هایشان خط بزنند . حتی گاهی نخ بادبادک قدیمیشان هم یکهو به طور اتفاقی از دستشان رها می شود که بروند یک کایت خوشگل تر برای خودشان بخرند که تازه بالا تر هم می رود . همه ی این ها هم از سر بی وفایی آدم هاست . بی وفایی ما نسبت به خودمان . اگر آدم ها جفاکار نبودند که آنقدری هیکل گنده نمی کردند تا لباس های کودکیشان تنشان نرود و آواره ی پاساژ ها شوند برای خرید تی شرت و شلوار و هزار و یک نقاب دیگر .
+ گریه نکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دل های ما را با غم هم آشنا کرد
آهنگ سنگ قبر آرزو - آرتوش {کلیک}
لعنتی آسمان چشم تو آیینه ی کیست ؟!
اولش آمدم بنویسم که آدم ها اول خود آزاری می گیرند بعد ترسو می شوند . آخر از ترس جانشان ، جانشان را می آزارند و برای حفظش هر خفت و خاری را به جانشان تحمیل می کنند . بعد دیدم نه اصلا امشب از آن شب های کارشناسانه گی نیست . خصوصا که اگر آدم بعد از ظهرش قلیون دو سیب آلبالو و لیمو نعناع را یک در میون کشیده باشد و اگر دیگر کیفش خیلی کوک باشد و شامش آبگوشت با ترشی بندری بوده باشد و دوره ی درمانی قرص های معده اش رو به اتمام ، خیلی که بخواهی ارفاق کنی به طرف ، باید آن روی طنازانه گیش بالا بیاید و دو سه تایی خزعبل پشت سر هم ردیف کند که یک گل خنده بکارد درون چهارطاق دهان مخاطب . اما می دانید آدم وقت هایی که زیادی نورون های مغزش را انگولک کرده نباید شروع به خوشمزگی کند . این را دقیقا زمانی فهمیدم که پدر بزرگم داشت می گفت فلان وقت ، مبارک ، ریاست جمهوری را تحویل داد و رفت و من با تاکید تکرار کردم " داد و رفت ! " و اخم های همه ی حضار محترم در هم رفت و حرمت ساحت مقدس خانواده لکه دار شد به چرند گویی اینجانب صادره از تهران . بعد یک کمی قلقلکم آمد شاعرانه گی کنم اما هر چه گشتم از پنجره یمان ماه معلوم نبود . گفتم بیایم اصلا یک چند خطی صنعت ادبی به کار ببرم و لا به لایش غرغرانه گی به خرد مخاطب بدهم شاید راضی شد . آخر غرغرانه گی های من بین کلام های روزمره ام آنچنان هم از ته دل نیست ، بیشتر حکم کاهو را دارد که میگذارند لای ساندویچ تا دهن مشتری را پر کند . حالا همه ی این حرف ها به کنار . آخرش وقتی داشتم مسواک میزدم یادم افتاد باید بنویسم که آدم عاقل کسی است که یک نقش خوب برای خودش در زندگی دست و پا کند اما آدم خوشبخت کسی است که نقشش را خوب بازی کند . میمیک های مخصوص به نقشش را بشناسد ، زوایای تاریکش را برای خودش و چند تایی از رفقای صمیمیش روشن کند ، طوری غذا بخورد که چاق نشود ، طوری به زن ها لبخند بزند که هیز جلوه نکند و از همین کار های ساده برای آدم خوبه ی داستان بودن .
+ شما هم اگر آن تک دختری که دوستش دارید ، گوشیش را به روی " گه خورانه گی " هایتان خاموش می کرد ، اصلا سمت عاشقانه گی نمی رفتید !
من خودم با اینکه خیلی حواسم را جمع می کنم که از آن نویسنده های بنده تنبانی نشوم اما زیاد هم خودم را در معذوریت قرار نمی دهم که در جا های خاص (!) به موضوعات نوشته هایم فکر نکنم . مثلا من وقتی پشت در سرویس بهداشتی دانشگاه شریف ایستاده ام یاد خاطره ی روز قبلش میفتم که انقدر فشار مثانه ام امانم را بریده بود که چپیدم توی دستشویی عمومی میدان ونک و بعد از این که دست هایم را شستم متوجه شدم که برای ادرار کردن هم مجبورم ۵۰۰ تومان به یک بنگی که هر روز کارش اینست که بیاید تا شب بنشیند جلوی توالت تا خرج شیشه اش را در بیاورد بپردازم . خب قبول کنید به آدم فشار می آید دیگر ، ۵۰۰ تومان بپردازد برای یک بطری آب معدنی و ۵۰۰ تومان بپردازد برای دفعش . فکر کردم این موضوع می تواند دستخوش یک طنز تلخ شود اما حس کردم نه حتما امروز اتفاق خاص تری قرار است برایم بیفتد که ارزش نوشتن را داشته باشد . احساسم هیچ وقت به من دروغ نگفته . درست وقتی که سیگار دومم را با سیگار اولم روشن کردم و داشتم کم کم قبول می کردم که دیگر اهل سیگار نیستم و رسما سیگاری شده ام و نیما سیگار دوم را از من قاپید و با حرص ریز ریزش کرد و احمق حواسش نبود داشت دستش را می سوزاند . حرف از اینجا شروع شد که چرا سیگار ؟ بعد من بحث حفره هایم را پیش کشیدم که نیازی به بازگویی اش نیست چون الآن اصلا در شرایطی نیستم که حس کنم نیاز دارم کسی دلش برای من بسوزد . فقط من مثل همیشه هنگام حرف زدن مشغول کشف چیز های جدید بودم جایی این دو با هم تلاقی کردند و من حرفی از خودشناسی زدم . خواستم یک جمله ی فیلسوفانه فقط از اکتشاف امروزم اینجا به یادگار بگذارم و بروم :
" مرحله ی واقع گرایی در خودشناسی دقیقا جایی است که انسان تمام ترس ها ، لجبازی ها ، خاطرات و حفره هایش را به عنوان جزئی از وجود خود به صف می کند اما بدون اینکه بتواند با هیچ یکشان به ستیز برخیزد ، فقط به قضاوتشان می نشیند . "
ما باید قبول کنیم که با خاطره هایمان زنده ایم . چیزی همیشه از گذشته با ماست که بیشتر اوقات تنهایی مان را در بر می گیرد . حتی زمانی که تقدیر ما را سر راه آدم هایی که خیلی وقت است به خاطرات پیوسته اند قرار می دهد باز هم این خاطرات است که وجه مشترک و پیوند قلبی از دست رفته را دوباره جان می بخشد . چرا ؟ واضح است چون ما آدم ها همواره در بی خبری از حال و آینده ی خود و دیگران به سر می بریم . بر خلاف چیزی که به نظر می آید می توان فهمید که وظیفه ی انسان در حال نه اینکه حرکت به سوی آینده و فتح ثانیه های نیامده است بلکه تلاش برای ساختن خاطره هایی است که در لحظات از هم فروپاشیده ی گذشته زاییده می شوند و برای مرور صاحب ارزش باشند . این هم احتمالا مربوط می شود به تنهایی ما آدم ها . مجبوریم برای اوقات تنهایی مان تصاویری ترتیب دهیم که یادآوریشان ما را به یک لبخند هر چند کوچک وادار می کند .
+ CAMEL ، نوشته ی شیشه ی عقب یکی از این "مینی بوس جدید سفیدا "!
see not see
آدم ها مثل بادبادک می مانند ، مثل برگ ، مثل قاصدک ؛ در اصل مثل هر چیزی که با باد رفتنی باشد . و زندگی مثل باد است ، گاهی نسیم ، گاهی طوفان . برای همین است آدم ها باید چیزی در زندگی داشته باشند که سفت به آن بچسبند ، باید خودشان را وصل چیزی مثل نخ کنند ، باید درختشان را سفت بچسبند که باد نبردشان ، باید مثل قاصدک پایبند ساقه شان باشند . آری آدم ها مثل قاصدک می مانند ؛ تا قاصد خبری نشده اند نمی توانند خودشان را به دست باد بدهند .
+ باد بوز
قاصدک
ـ بی خبر از خویشتن ـ
حامل یک نامه است ...
من از سیاست یک چیز میدانم فقط و اینکه تمام احساس در آن جان داده . حواس پنجگانه در سیاست مرده اند . چیزی که لمس می کنی ، چیزی که می بویی ، چیزی که می بینی ، چیزی که می شنوی و چیزی که سیاست به تو می خوراند همگیش دروغ است . دروغ بزرگی مثل قدرت و ثروت به گونه ای حواست را می رباید که جرعه جرعه خون می نوشی و شهد می انگاری .
+ وای بر حس ششم که تمام آدمیت انسان در آن خلاصه شده ...
+ موسیقی متن زندگی من ، این ریختی است
اسمش را گذاشته اند " دُور دُور " . در اصل یک شیوه ی جفت گیری است از نوع یک شبـ ـه که بین قشر خاصی از گونه ی انسان ها صورت می گیرد به این صورت که به اصطلاح " داف " ها بزک دوزک می کنند و پروتز می گذارند ، سوار پرایدشان می شوند و یک خیابان خاص را بالا و پایین می کنند تا بالاخره یکی از آن پرورش اندامی ها ی پف کرده ی سیاه سوخته که پدرشان مال مردم خور است با ماشین ۲۰۰ - ۳۰۰ ملیونیش سر برسد و از همان پنجره ی ماشین هایشان آدرس جایی که تشک خوشخواب تعبیه شده و زمان رسانیدن حضور بهم را با یکدیگر هماهنگ کنند .
+ می گویند " ایران زمین " خوب چیز هایی دارد ، راست هم می گویند !